غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

560

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نيكو ميدانست پيش بيرك پادشاه حاكم جرجان فرستاد و پيغام داد كه ما سيد خواجه را از حضيض مذلت و خوارى باوج عزت و سردارى رسانيده بوديم او كفران نعمت نموده و از ما گريخته بدانجانب التجا كرده است طريقه آنكه گلشن عهد و پيمان قديم را به آب حسن اخلاص و اتفاق سرسبز دارند و سيد خواجه و اتباع او را در آن ولايت نگذارند و يقين دانند كه اگر از فرموده تخلف خواهيد ورزيد نسيم لطف دوست‌نواز بصرصر قهر دشمن گذار تبديل خواهد يافت و آنچه در پس‌پرده غيب مسطور است بنوعى ظاهر خواهد گشت كه تدارك نپذيرد و منكلى تيمور نزد بيرك پادشاه رفته و ميرزا شاه‌رخ در همان موضع چند روزى توقف نمود و در آن ايام ميرزا عمر بدرگاه عالم پناه رسيده اظهار اخلاص و اتحاد فرمود و چون خامهء دستان‌سراى سخن بدينجا رسيد مناسب چنان نمود كه نخست حالات ميرزا اميرانشاه و اولاد عظام آن عاليجاه تا زمان ملاقات ميرزا شاهرخ و ميرزا عمر در سلك تحرير انتظام يابد آنگاه پرتو اهتمام بر تقرير فتح استرآباد تابد . گفتار در بيان وقايعى كه بعد از فوت امير تيمور گوركان بميرزا اميرانشاه و اولاد عظام او دست داد و ذكر رسيدن ميرزا عمر بآستان سلطنت آشيان خاقان عدالت نهاد صاحبقران والانژاد در وقت مراجعت از يورش هفت ساله تختگاه هلاكو خان را باميرزاده عمر شيخ بن ميرزا ميرانشاه عنايت فرمود و ايالت دار السلام بغداد را ببرادر بزرگترش ميرزا ابا بكر رجوع نمود و مقرر ساخت كه ميرزا ميرانشاه در بغداد باشد و ميرزا ابا بكر بجارو ملجار ميرزا عمر حاضر گشته از استصواب او در نگذرد بنابر آن چون خبر فوت امير تيمور گوركان بآذربايجان رسيد ميرزا عمر از پدر و برادر كلانتر حسابى برنگرفت و خطبه و سكه بنام خود كرده از روى استقلال بضبط امور ملك و مال پرداخت و امير جهانشاه جاكو كه امير الامراء ميرزا عمر بود بعد از تحقق خبر فوت امير تيمور باغواى جمعى از اهل فساد قصد قتل نوكران معتبر ميرزا عمر نمود صباح روز 22 ماه رمضان بآستان اقبال آشيان رانده مولانا قطب الدين اوبهى و داراب فوشنجى و شيخ محمد تواچى و عبد الخالق ولد تيمور سكورچى را با بعضى ديگر از بيگناهان معروض تيغ سياست گردانيد و به خيال استقلال روى بسرا پرده پادشاهى نهاد و ميرزا عمر پاى وقار استوار داشته طايفه از انياقان و خانه بچگان را مكمل و مسلح بجنگ امير جهانشاه فرستاد و لحظه بلحظه مردم شاهزاده زياده ميشدند و هردم اتباع جناب امارت‌مآبى كمتر مىگشتند كمتر بنابر آن امير جهانشاه روى بگريز آورد و عمر تابان با جمعى از بهادران او را تعاقب نموده نماز ديگر همانروز بوى رسيدند و فى الحال بقتلش رسانيدند و ميرزا عمر بخلاف متصور عمر تابان را معاتب ساخت و بازماندگان امير